صبح سبحانی
والصُبحِ اِذا تَنَفّس
برای دسترسی به آثار پارساخو اینجا کلیک بفرمایید
موجها ، مسافران همیشه درخطرند ابرها ، مهاجران همیشه در سفرند تندر از ایل شرر صاعقه فامیل خطر ! حاصل این همه دلتنگی ابر آه دریا که همان باران است ! که تسّلای دل یاران است ... موجها ... ابرها... باران دریا دریا باران ادامه مطلب : زندگی در جریان است ********** تو هستی من ازلحظه هایی که در خود نشستم بسی شرم دارم تو بودی ؟! ومن غافل ازافتخار تب آشنایی تو هستی ! ومن برلب پرتگاه جدایی ... تورا باچه اسمی بنامم تو ای حسّ الهام ناگفته ای ماورایی! نه از مبداء آشنایی که تا مقصد بیکران افقهای باز رهایی مرا در پناه نجیب نگاهت مرا در حصار قوانین مستحکم بازوانت مرا در رکاب یقینت مرا در مسیر هدایت نگه دار آمین و كمتر كسي است كه زيارت عاشورا بخواند و يادي از اسراء كربلا نكند؛ نجوا ی یا حسين (ع) بي إذن زينب ميسّر نميشود... هر دلنوشته خطبه ي زينب(ع) نميشود يا هر غزل به عشق مرتّب نميشود هر عاشقي فدايي مذهب نميشود هر خطبهاي مخاطب مكتب نميشود هر ضجّهاي كه يارب و يا رب نميشود هر سر سپردهاي كه مقرّب نميشود... ... زينب زني نبود كه با ظلم سَر كند راحت ِز روي حقّ و حقيقت گذر كند زينب زني شجاع و سياست مدار بود بانو زبانزد همهي روزگار بود زينب كسي نبود كه حبس ابد شود يا بيتفاوت از پُل تقدير رَد شود بنت نجيب حضرت ياس الرسول بود بانوي آسماني نسل بتول بود شخصيّت نمونهي ممتاز بانوان گلچين جاودانهاي از بهترين زنان يك زن ولي به هيبت مردانهي علي روح علي به كالبد اوست منجلي داغ دلِ بنفشهي حيدر شبي تپيد با خطبهاي نهيب برآورد بريزيد... و سلام بر زينب (ع) و سكينه و رقيه و اهل بيت داغدار حسين (ع)... در امتحان عمر ، نوشتن جریمه ی دقیقه ها ساختن ساعات زندگیست این دل به خاک کوی تو افتاده بارها چشمان من به باغ تو گل داده بارها نجوای بیقراری من را شنیده ای روی سکوت مبهم سجاده بارها اما هنوز حرف دلم را نگفته ام این رازسهل وممتنع وساده بارها! رازی که قالب غزلم را به وزن خویش تنظیم می کند دل افتاده بارها در واهه ی غبار مِه آلود انتظار من هم نشسته ام سر این جاده بارها ... " مکتب امام صادق هنوزهم عاشق ثبت نام می کند " نخستین مرحله ی انتخاب واحد این مکتب گذراندن پیش نیاز " عشق " است معدلِ معادل " اخلاص " ضروریست دانشکده مکتب جعفری قبل از " مُجد " ، " مُحب " می پذیرد در عرصه ی " محبّت " گاهی یک اشارت از حبیب معادل صد بشارت به محب است آنجاست که یک واحد " محبّت " مساوی ِ یک مدرک کامل است تنها استادی که مریدش را گرم می خواند وسرد نمی راند ... گاهی یک حدیث از این استاد ، ترجمانِ یک فصل از انسانیت است استاد از ورای ِ سکوت تکلم می کند و مرید از سویدای دل می شنود خیلی ها حدیث را "واژه واژه " نمی خوانند ، بلکه " جرعه جرعه " می نوشند که این مستی گذراندن چندین واحد از حق پرستی ست ! " حدیثِ " دوست را خواندن وتا پای عمل بر آن ماندن معیار عیار" یقین " ست حدیث یار طاق نصرتی بر آستان " باور " است گاهی گره ی مسائل از قلب سائل با یک " سخن " وا می شود این جمله تکرار مکررات است که : در معامله ی احساس محبیّن حسّاس ، به یک نگاه دنیا را رها می کنند اما بعضی فقط با نسیمی از کلامش بیدار می شوند و بعضی با طوفان مرامش بر دار می روند ! گمنام و بی نشان و در جستجو ی پیدای ناپیدا ... وسعت ملک " مذهب جعفری " تا بینهایت است اما در آن اقلیم اقامت کار هر دل نیست ! ولی اگر درگستره " شناخت " روح بیقراری در آن آستانه شرف حضور داشت وباریافت ، آنگاه دیگر عاشق دامن معشوق را به خاطر طعنه ی عقل رها نمی کند که نهال " هدایت " را در طوفان " محبّت " نشانده اند آنجا جسم اگر به خاک بیفتد روح به افلاک بر می خیزد ... امّا تنها رشته ای که در مکتب جعفری فارغ التحصیل ندارد ، " عشق" است ! ... قال الصادق ( ع) وَجَدْتُ عِلْمَ النّاسِ في أرْبَع: أَوَّلُها أنْ تَعْرِفَ رَبَّكَ، وَالثّانِيَةُ أنْ تَعْرِفَ ما صَنَعَ بِكَ، وَالثّالِثَةُ أنْ تَعْرِفَ ما أرادَ مِنْكَ، وَالرّبِعَةُ أنْ تَعْرِفَ ما يُخْرِجُكَ عَنْ دينِكَ. «الكافي، ج 1، ص 50، ح 11» تمام علم مردم را در چهار مورد شناسائي كرده ام: اوّلين آن ها اين كه پروردگار و آفريدگار خود را بشناسي و نسبت به او شناخت پيدا كني. دوّم، اين كه بفهمي كه از براي وجود تو و نيز براي بقاء حيات تو چه كارها و تلاش هائي صورت گرفته است. سوّم، بداني كه براي چه آفريده شده اي و منظور چه بوده است. چهارم، معرفت پيدا كني به آن چيزهائي كه سبب مي شود از دين و اعتقادات خود منحرف شوي (يعني راه خوشبختي و بدبختي خود را بشناسي و در جامعه چشم و گوش بسته حركت نكني). سروی که هنوزم قد وقامت دارد با ترکش عشق استقامت دارد در نوبت عاشقی زجانبازی خویش پیغام وصال با شهادت دارد
امشب که دست بوس قنوت اقاقی ام در خلسه ی غزل به تماشای ساقی ام در نبض بغض حسِّ لطیفی شکسته ام مدهوش مطلع غزلی اتّفاقی ام سحر تا سحرچشمه ی نقره گون مهتاب از کوچه تنهائی مان گذشت به صفای نیت های پاک تا بلوغ اذکار امساک تکّه زمانی از سال که به مهمانی ات گذشت بگذار تا همیشه ی شیدایی ارزانی ما باشد بگذار این ضیافت رویایی بگذار این جزیره ی شیدایی همیشه درتصرف ما باشد تفسیر آیه آیه ی باران سحرکار ساده ای نیست ... بگذارتا حلول هلال تب محرابی - آنجا که عطر نام تو بر مأذنه می پیچد از ربنای شرق نمازی سرخ همچون زلال صبح به پاخیزیم بیا که بشکنم این رخوت سفالی را پر از غزل کنم این کوزه های خالی را چگونه پس بزنم دست مرگ را از عشق چگونه طی کنم این درد بی خیالی را تمام حرف دلم چهار چوب یک در نیست که بغض نوحه دهد پاسخ سوالی را مگو زداغ عذابی که بر زمین بارید سکوت حزن چنین باور محالی را به لهجه های غلیظ هزار شعله ی عشق چرا رقم نزنم مشق بی زوالی را کویر! می شنوی ؟! بوی خاک وباران است هوای شرجی ونمناک آن حوالی را! دلم گرفت ولی شانه های رعدی نیست که نذر خاک کنم گریه زلالی را بهار من ! خوشم از اینکه آسمان ابری ست به دوش می کشم آثار خشکسالی را گاهی دعا به مرز تغزل نمي رسد هر مثنوي به اوج تكامل نمي رسد هر عاشقانه اي غزل جاودانه نيست بحرطويل عشق شما چيز ديگري است گاهي فقط ز نوحه ي مداح سبز عشق معني واژه مي تپد از هرم نبض عشق هر بار آمدم به ملاقات روضه ات يك خون تازه اي ز جراحات روضه ات – از زخم باز حنجرِ، اشعار مي چكيد مداح، پابرهنه در ابيات مي دويد مصراع صبح روز وداعت طلوع كرد خورشيد با چه شرم و حيايي شروع كرد مصراع ظهر العطشت تشنه جان سپرد گلواژه ي غروب غمت تازيانه خورد من مانده ام چه ؟ واژه به اوج خروش رفت مدّاح خواند و مستمع ناگه ز هوش رفت مقتل بخوان كه زخمي دلتنگ غربتيم ما هم اسير كوچه ي تنگ مصيبتيم با هر بهانه بغض گلو را گشوده ايم بارانيِ هميشه ي يك نوحه بوده ايم الماس اشك ثروت مخصوص روضه هاست عباس و مشك واژه ي مأنوس روضه هاست وقتي در اين حرم به تمناي رخصتيم در عاشقي اهل كساء پيش كسوتيم ؛ گويا دعاي خسته دلي مستجاب شد از حرمت امير حرم فتح باب شد رنگ از رخ كتاب دعايم پريده است الماس التماس ز چشمم چكيده است هر بغض ناشكفته به هِق هِق نمي رسد هر داغديده اي به شقايق نمي رسد -: فردا فغان خاك به افلاك مي رسد اما صداي ما به خلايق نمي رسد! امشب شب وداعست و آزادي شما فردا كسي به حذف دقايق نمي رسد اين انتخاب رفتن وماندن كه با شماست برگشتتان به ثبت سوابق نمي رسد! نام شهيد را كه به هركس نمي دهند هر مدعي به رأي موافق نمي رسد در راه عشق سالك كوي "مُذبذَبين" قطعا" به عمق بحر حقايق نمي رسد در امتحان صدق و صداقت نوشته اند راحت كسي به رتبه ي صادق نمي رسد در كوچه ي معشوقه چه هشدارمي دهند! هر كوچه اي به منزل عاشق نمي رسد 

![]()

| Design By : Night Melody |


